تبليغاتX
 برگی از دفتر خاطرات من

دوباره اومدم....ولی حال و روز خوشی ندارم

باز از تو شروع و باتو آغاز میکنم ، چون پایانی نداری . همین علت خوبیه واسه اینکه دیگه اینبار از پایانش نترسم و دیگه ازینکه ؛ "نکنه دوباره ناغافل ناتمومم بذاره و بره !" هراسی به دل راه نمیدم.
آره فدات شم ! تو موندنی هستی و منو با این امید برای یه عمر درد دیدن و لمس کردنش آماده میکنی.
چقدر قشنگه که میشه باتو بی پایان شد و این جاودانگی (با همه سختی هاش و غصه هاش) خواستنی ترین خواسته منه !

 

.....

 

چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...

که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!

 

 

چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...

 

 

چگونه فراموشت کنم؟...

تو را که با تو معنای وجود را دانستم برای من ماندگاری تا لحظه ای که خورشید عالم تاب بر دنیا

 می درخشد. بی تو وجودم پوچ و فانی است

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


میخواهم برگردم .....

کاش پلی بود برای بازگشت . بازگشت به انچه بودم . خسته ام از این که هستم . در تاریکترین جای ذهنم در فراموش شده ترین نقطه قلبم ، آنجا که نگاه غیری محرمش نیست ، دارم به دنبال نقشه ای می گردم که راه بلندی را که تاکنون آمده ام به من نشان دهد . می خواهم بازگردم . همه موفقیتم ارزانی دنیا ، نمی خواهمش ، . به خدا می خواهم برگردم به آرزوهایم ، به شادیهایم ، به روزگار بیخیالی ام ، میخواهم برگردم .....

ای کسی که این گونه با من بازی کردی:

این را بدان هیچ وقت نمی بخشمت

تقدیم به دوست ترین دشمنم . با تمهید نیامده بودم که با تهدید بروم . با دل آمده بودم ، بی دلیل اما نه ذلیل . برایم ذلت روا مدار


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


غمگینم .خیلی.......

انگار خیال تو تا مر شاعر نکند دست بردار نیست

  ای کسی که نمیدانم کیستی! به خیالت بگو مرا رها کند

       خیلی وقت است که من شعر تنهایی را از بر کرده ام

............

 

اعتماد به نفس

خیلی اعتماد به نفس داشت.پس شروع به آواز خواندن کرد.

اما خیلی زود اعتراض ها شروع شد.. و هر کس هر چیزی که دم دستش بود به طرفش پرت کرد.نمیدانست که انسانها اعتماد به نفس سرشان نمیشود و هیچ کس از صدای کلاغ خوشش نمی آید

 

.........

 

خسته ام خیلی خسته


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 0:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


امروز که محتاج توام جای تو خالی است...

  شب شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد. پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد. بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود. بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند. پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست. پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد. نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟ مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 0:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


.....

می گويم: دلم برايت تنگ می شود
.لبخند می زنی
".می گويم: "نخند! جدّی گفتم
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه می بری دوخته ای و لبخند کمرنگی روی لبانت
آرام گرفته است. سرم را روی پاهايت گذاشته ام و دارم به تو می گويم که چقدر دلم برايت تنگ
خواهد شد.
بعد می گويم: "اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم! آنوقت چکار کنم؟
".وای! من دلم برايت خيلی تنگ می شود. حتی برای يک روز
.و تو باز هم هيچ نمی گويی و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر می شوند
.می گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه می کنم
.نگاهت نگران می شود! چرايش را نمی دانم. مهم این است که اینجايی
.چه مهربانی
فردای همين شب پليس راه خبر می دهد که در جاده حادثه ای رخ داده. که باران زمين را لغزنده
.کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
.تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوی من این است که درد نکشيده باشی
اطرافيانم مدام حرف می زنند. همگی توی ماشين به سمت محل حادثه نشسته ایم و اطرافيانم خيلی
حرف می زنند. من امّا هيچ نمی گويم. از شيشه ی ماشين به دور دستهای خاکستری بارانی خيره
شده ام که بوی تو را می دهند و در این فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که چقدر دلم
...برايت تنگ می شود

 

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید. چند ثانیه مانده به 5 باتری
 ...ساعت را کشید و چشم به راه ماند

 

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
بخدا دوستت دارم اما...

 







 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده بود

بودنت بهانه ای شد برای بودن ماندن و نفس کشیدن . پس بمان و این بهانه را ماندگار ساز

 

                                                 

 

مثل یک شکلات تلخ دلم را میزند چقدر نبودنت

 

                                       

 

اگر دستم به دستات برسه ؛ تو اونها رو خواهی گرفت؟

اگر بازو هامو به روی تو باز کنم؛ منو در آغوش خواهی گرفت؟

اگر به طرف لب هات بیام؛ منو خواهی بوسید؟

و اگر قلبت رو اسیر کنم، دوستم خواهی داشت؟

 

                                       

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چقدر سخته كه عشقت روبه روت باشه نتوني هم صداش باشي.

چقدر سخته كه باروني باشي هرشب ،نتوني آسمون باشي.

وقتی که داشت میرفت ۱۰ بذر گل به من داد و گفت :این ۱۰ بذر رو بکار .هر وقت همه ی انها جوانه زدند من برمیگردم.من انها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام نور امیدی در دلم روشن میشد. اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت .ولی من آنقدر عاشق بودم که نمیدانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نخواهد زد.


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 11:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


میخوام شاد باشم!!!

دیگر هیچ خاطره ی بدی نمیتواند لحظه های رنگی ام را بر هم زند.

 

و نمیگذارم هیچ دختر همسایه ای  موهای عروسکم را بکشد.

 

به سرم زده است فردا طلوع را چند ساعتی زودتر به اتاق بیاورم.

 

آش پشت پای اشکهایم را بپزم و این پرده را بکشم. تا پنجره پر شود

 

از درخت و ابر و هوای بهاری.

 

تا زن همسایه باز مثل قدیم به من بگوید:

 

قشنگ میخندی!!!!!!!

 

                                                        

                                                    عطیه

 

                                                               


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حرفای خودم

چه ساده من زود باور عشق پوچ تورا باور کردم.غافل از آنکه دلت پیش نگار دیگه بود.

 

                                   

 

تو اگر میدانستی با دیدنت چه ولوله ای در دلم بر پا می شود هیچ گاه به من نمیگفتی  دلت جای دیگری است.

 

                                   

وقتی داشت میرفت بهم گفت گریه نکن زود بر میگردم.میگفت :پا همون جایی میره که دل میره. ولی رفت واسه همیشه. ومن تازه فهمیدم که رفت به همون جا که دلش رفته بود

 

                                  

همیشه دوست داشتم تمام دنیارو در اختیار داشته باشم.ولی الان یکیو دارم که تمام دنیای منه.و فکر میکنم که این با ارزش تره.

                                 

همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد ....

 

 

 

 حرف آخرم اینکه:همیشه نیمه ی پر لیوانو ببین.حتی اگه فقط 1% از اون لیوان پر باشه یعنی هنوز جای امید هست

 

شب همیشه شب نمیمونه و بالاخره یه روز صبح میشه و آفتاب روی بوم خونه ات میاد.هر چند امکان داره طول بکشه ولی میاد.

 

                                                              عطیه 86.بهمن.10


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 11:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


از 5.بهمن.64 تا 5.بهمن. 86 میشه چند سال؟؟؟؟؟؟؟

 

هوررااااااااااااااا تولدم مبارک


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 1:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوباره خودم

 Fast & Free
Image Sharing

امروز همه جا یخ زد.حتی دل من. منم واسه دلم تعطیل رسمی اعلام کردم.اونم نه 2 روز.بلکه واسه همیشه.رو سر در دلمم نوشتم تا اطلاع ثانوی تمامی راه ها بسته می باشد

              

                                      

 

دوستت دارم به قدر تمام دنیا .تمام اسمون و ستاره هاش.زمین و مردماش و هر چی موجود روی زمینه

 

                                     

 

اگر میدانستی که با بودنت چه ارامشی به من میدهی .هیچگاه تنهایم نمیگذاشتی.

                                       

 

ای کاش هنوز بچه بودم.چون اون موقع همه رو داشتم.ولی الان همه ی عزیزانمو از دست دادم همه رو....

 

                                   

 

خدایا من از این دنیا چی میخوام؟ به کجا قراره برسم؟ پس کی؟ چجوری؟ اگه من نخوام دیگه زندگی کنم چه کسی رو باید ببینم. میشه به من معرفیش کنین؟از ازرائیل وقت قبلی گرفتم. ولی هنوز نوبتم نشده.میگن سرش خیلی شلوغه.کس  دیگه ای نیست که به من معرفی کنین؟

                                  

 

یه ارزو پیدا کردم. یه بهانه برای زیستن ماندن نفس کشیدن و عشق ورزیدن.میخوام الان که دارمش از زندگیم لذت ببرم.الان....

 

                                     

برام مهم نیست که اینده چی میشه و من چی میشم.مهم اینه که الان تورو دارم و در زمان حال زندگی میکنم.فقط حال. و از بودنم با تو نهایت لذت را میبرم.شاید فردا زنده نباشم.شاید......

 

                                     

 

..........

و من از تو بتی ساخته ام

به عظمت دل تنهایم   تا تعظیم کنم به مرحم دل مجروحم

   گفتند نکن سجده به این بت  که ندارد دل و روح

     گفتند شکن این بت را  ورنه او تو را میشکند    حال ببین

 گفتند مبادا دل ببندی بر بت رویاییت   ان خدا داند که چندین دل اسیر این

بت است.  

بت تنهاییم در بر گرفتم           به او گفتم که از جانم عزیزی    

   که تنها مرحم جانم تو هستی........نمیدانم که راز دل شنیدش یا که نشنید...

  صدای هق هق گریم شنیدش یا که شنید.... که حتی من نمیدانم بتم

 در سینه دل داشت    یا که شاید جای دل در سینه کم داشت..

      نگاهم را به چشمانش نشاندم    به ساعتها به چشمش خیره ماندم

    به امید نگاهی گرم..کلامی خوش.. خدا داند  دعا کردم دعا کردم

       هیچ نشد. او مرا خوب شکست

   از ان پس شد که از دنیا بریدم     خودم را پیش چشمش خوار دیدم

 عقل امد که تو بشکن بت را   دیدی که چگونه بت تو را زود شکست

  با بتم میگفتم   من تو را میشکنم  میشکنم

  بت تنهای دلم را به برون اوردم.........چنگ بر این دل زخمی بردم

   خواستم بشکنمش... با خود اندیشیدم.................. رسم دنیا نیست     

  عاشق شکند معشوق را... باز میاندیشم....... اگر این بت شکند 

                من چه خواهم کرد با این دل تنگ؟

      بت من اشک نریخت

                              بت من خنده نکرد

                                                  بت من حرف نزد

      بت من روح نداشت

                              بت مرا دوست نداشت

                                         بت من عشق نفهمید که چیست

        یا که نه

                        عشق مرا هیچ ندید

      باز میاندیشم.........  حسی از عمق دلم میاید

                        دوستش میدارم

                                  دوستش میدارم

                                            دوستش میدارم     


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 2:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوباره حرفای خودم

وقتی رفت تا 10 ثانیه شمردم که برگرده.1 -2 – 3 ............ 10 ثانیه تموم شد و بر نگشت.به همین سادگی

 

                                      

خسته ام از این روزهای تکراری.روزهایی که همینطور تکرار میشن و هیچ تنوعی ندارند.پس برای چی زندم؟ به چه امید و ارزویی زندگی می کنم؟ تکرار تکرار تکرار.............. خدایا یه ارزوی تازه می خوام.میخوام حداقل با ارزوها زندگی کنم.ولی الان بی ارزو موندم.ارزوی تازه می خواهم

 

                                                            

 

 

هرکی از زندگیش لذت برد.هرکی شکست نخورد. هرکی به هر چی میخواست رسید.دستش بالا.......... هیچ دستی بالا نمیره.اینجا کجاس؟ اینجا گورستانی است که همه مرده اند.و هیچ کدام از مردگانش به هیچی نرسیدند.هیچی. و تنهای تنها مرده اند.روی قبرم بنوسید:انسان ناکام که هیچ خیری از این دنیا ندید

 

                                                      

نمیتونم بگم بهت عادت کردم.چون حس عادت یه روز از بین میره. من بهت وابسته شدم.و این وابستگی عمیق من به تو هیچوقت از بین نمیره.حتی اگر تنهام بذاری و دوستم نداشته باشی

 

                                    

 

میخوام باهات زیر بارون راه برم و باهات صحبت کنم.حرفایی که به هیچ کس دیگه نمیتونم بگم.و فقط مخصوص خودته

یه صحبت سفارشی برای بهانه ی زندگی من

 

                                        

 

دوست دارم فقط یه بار بدون هیچ غمی از ته دل بخندم. فقط یه بار.همه ی خنده هام مصنوعین. ولی میخوام یه بار از ته دل بدون هیچ غمی بخندم.اونوقت شاید یه ذره احساس کنم خوشبختم

 

                                         


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در شنبه هشتم دی 1386 ساعت 1:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حرفای دلم

یه روز بهم گفت هیچوقت تنهات نمیذارم. فرداش گذاشت و رفت برای

 

همیشه.

    

                                          

می دونم اگه بری دلتنگت میشم ولی توی این مدت که نیستی به این فکر نمیکنم که رفتی.به این فکر میکنم که قراره دوباره برگردی پیشم و این خیلی لذت بخشه. چون در فراقت شوق وصال و دیدن دوبارتو دارم.


 

 

                                         

ای کاش میتونستم مثل تو همه را دوست داشته باشم.ولی من تورو دوست دارم و تو برام همه کسی.

 

 

 

                                         

میدونم منو به اندازه ی افرادی که قبلا دوست داشتی دوست نداری.ولی من به اندازه ی تمام افرادی که دوست نداشتم دوستت دارم و این یعنی خیلی.

 

 

 

                                        

 

میدانم که یکروز از این جهان خاکی میروم ولی تا زمانی که در این دنیا باشم هر کجای این کره ی زمین که باشم دوستت دارم و هیچگاه این عشقی را که به من بخشیدی فراموش نمیکنم.

 

 

                                     

زندگیم شده پر از شاید ها –اما و اگرها-باید و نبایدها-ای کاش ها.......

شاید اگه عجولانه تصمیم گیری نمی کرد الان اولین عشقشو از دست نداده بود.

شاید شاید شاید........

 


 

                                       

هنوز با دیدنش دلم میلرزه.از لرزش دلم میفهمم که هنوز دوستش دارم.

 

 

                                      

 

امروز یه درس خوب یاد گرفتم :گذشت و ایثار برای کسی که دوستش داری. من از کسی که دوستش داشتم گذشتم واسه اینکه اون می خواست. و این یعنی گذشت. و این یعنی......

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 10:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

در ان زمان که غم بر زندگی ام دامن زده بود   او امد. از فصل بهار.  امد و با امدنش غم را از زندگی ام زدود.

سراسر مهر و عاطفه بود  همچون یک فرشته ی نجات  خزان زندگی ام را به بهاری زیبا تبدیل کرد.

امدنت درست به موقع بود

زیرا تو کسی تنها کسی بودی که در این دنیای بی کسی  باورم کردی  درکم کردی و دوستم داشتی  و قلبت همچون چشمان زیبایت روشن بود و می درخشید.

می دانم عشقی اینچنین کامل روزی خاتمه میابد و باید وداع کرد.

خداحافظ غمناکترین واژه ایست که خواهم شنید 

و خداحافظ یعنی برای اخرین بار تورا در بر خواهم گرفت

و خداحافظ یعنی برای اخرین بار دستانت را خواهم فشرد

روزی این واژه را خواهی گفت و من نیز خواهم گریست

قلبم خواهد شکست  هنگامی که از تو این واژه را بشنوم

چون تو به من عشق بخشیدی

   تنها وعده این بود که مرا دوست داری

  من میدانم که چیزی اینچنین استوار  روزی خواهد رفت

   اما این عشقی که به من بخشیدی

    برای همیشه زنده خواهد ماند

       تو همیشه انجا هستی  هنگامی که فرو افتم ضعف مرا می ستانی

 و برای همیشه دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم

 همچو فانوسی در تاریکترین شبها

بالهایی خواهم بود که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد

 و در طوفان سرکش سرپناهی برای تو خواهم بود.

 

                                              عطیه


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 10:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای تو(اره تو تعجب نکن)

دلم براي کسي تنگ است



دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است

 

 

 

.............
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند پرسيدند كه: آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟
 
بگو
دنيايي از عشق بود كه به خاطر حسرت كرانه عشق جوش وخروش ميكرد
 
بگو
ديوانه اي بت پرست بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت
 
بگو
اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ي من آشيان نداشت
 
بگو
بگو براي اندك زماني با من بود وليكن تا آخرين لحظه هايش مي گفت:   دوستت ميدارم


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 9:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آرزو

چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند

چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"

اما کسی نبود.

همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!

آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...

حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"

شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!

شما که یکسره به فکر خودتان بودید...

جرم من چیست؟؟؟

منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...

شما چه کردید؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 10:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خسته ام از نوشتن،از ........

خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از اين همه دروغ...

خسته ام از اين کلمات کودکانه،از اين دلخوشی های بچه گانه

خسته ام از اين مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با اين همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دويدن... برای رسيدن...برای رسيدن به هيچ!

خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...از اعتياد چشمانم به اشک.

خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از اين قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بيش نخواهی بود... قماری که در پايانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد... چکشی که فقط خرد ميکند..و دست به دست منتقل ميشود بازنده های قمار امروز شايد چکش به دستان قمار فردا باشند

خسته از جارو کردن خرده شيشه های دل...خسته از بريده شدن 

دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم های کهنه،خسته از شنيدن صدا در دل...که هر از گاه غريبه ای بر آن ميکوبد...

خسته از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان ازاين سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير سوالرفتن عشق...

 خسته ام .. خستهء .. خسته

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 8:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقديم به هيچ کس...

تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...

تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...

تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...

تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...

تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...

روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 8:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


باران كه ببارد

باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 11:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


این دیوانگست ...

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

 

این دیوانگیست ... 

 

به امید  اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم... 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 0:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم واقعا برایت تنگ شده است

دلم واقعا برایت تنگ شده است
چیزی هست که باید بگویم
 
کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
همه ی چیزاهایی خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
 
اگرچه فاصله ای که بین ما هست
ممکن است الان طولانی به نظر برسد
ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
می دانم که در اعماقم تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(آره)
هرگز نرفته ای
 
نه نه نه
من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
 
(به طریقی)
هر جور هست راهی پیدا می کنی
تا بهترین های وجودِ من را ببینی
تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
قسم می خورم که تو،
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من،‌آره)
 
برای من هرگز نرفته ای
اگر چیزی هست من باور دارم که
تو را جایی در طول جاده دوباره خواهم دید
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی(همیشه نزدیکی)
هر روز(هر روز)
هر قدم در طول‌ مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم(آره آره)
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود(در زندگی من)
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من(قلب من جایی است) جایی است که تو در آنی(در آنی)
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول مسیر
 
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جای است که تو در آنی


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 0:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


(قیصر امین پور )

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت . . . »

تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان ساده‌ی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
           بد شدم
        (قیصر امین پور )
 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 10:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم تنگ استتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دلم هوايت را كرده
كاش بودي
و باهمه خستگيها مي خنديديم ...
تو مي داني دلم بهانه چه چيز را مي گيرد
ذره ذره وجودم پر از بهانه است
بهانه نبودنت
من از اين همه تنهايي خسته ام
چرا با من حرف نمي زني ؟
چرا نيستي ؟
تو كجايي؟
چرا ديگر برايم نمي نويسي ؟
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 10:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خاطرات

  آيا فهميدي چقدر طول کشيده است
لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند
و تمام خاطرات
که مانند دوستان، قسمت کرديم
به خاطرام آمده اند، در قلبم
جايست که نشان مي دهد
با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد
در آنچه مي کني،سر در گم هستم
دوستت دارم
و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم
در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است
دوستت دارم،هر چه مي کنيم
با هر ثانيه
مرا در بر مي گيري
من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم
تا زمزمه هايت را بشنوم
هيچکس نمي شنود
که عشقت را مي خواهم
براي اينکه تا ابد در وجودم بماند
در خلوت مان به چشمانت مي نگرم
حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري
فقط صبر کن
به اين دليل که در نيايش هستم
تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم
در همه حال

(گروه ترانه ها)


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 1:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


يك روز مي بوسمت

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

 


 

نوشته شده توسط دختر ایران زمین در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 1:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت